مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

جبر جامعه


کی گفته «خوشحالیم» ؟
کی گفته «همه چی بهتر از اون چیزیه که فکر می‌کنی» ؟
هیچیم خوب نیست!

وقتی که می‌خوای به دنیا بیای چند تا برادر یا خواهر بزرگتر داری که چشم دیدنتو ندارند.. و احتمالا هم بابات دختر می‌‌خواسته و تو باز پسر شدی!
وقتی گشنه‌ت می‌شه انقدر هیچی بهت نمی‌دن تا بالاخره گریه‌ت در بیاد، وقتی هم گریه می‌کنی انقدر بهت غذا می‌دن تا بالا بیاری!
هنوز جون نداری رو پاهات وایسی، اونوقت می‌بندنت به روروئک تا مجبور بشی وایسی.

بعد که یکم بزرگ تر می‌شی کتک خوردن از خواهر برادرهای بزرگتر از خودت شروع می‌شه.
هی هم بهت می‌گن بکن نکن،
از اون ور هم وقتی می‌ری مهمونی اون مردها با اون ته ریش مسخرشون می‌بوسنت و سوراخ سوراخت می‌کنن
اونایی هم که ته‌ریش ندارن با دندوناشون برات ساعت می‌کشن!
مدرسه رو هم که باید زوری بری
تازه تو مدرسه هم یه عالمه خرزور و قلندر هستش
که اگه بدشانس باشی تو شلوارت کلوخ میندازند
خلاصه می‌خوای هرچه زودتر بزرگ شی تا رها شی

باز بزرگتر می‌شی.. دیگه بهت می‌گن نوجوان!
حالا دیگه یکم احساس بزرگی می‌کنی و می‌خوای قابلیت‌های خودت رو به همه نشون بدی.. ولی چی؟ هرجا می‌ری می‌گن این بچه‌س و حالیش نمی‌شه
اگه هم یه کار خوبی بکنی شاید برای یکی دو ساعت یادشون باشه، ولی اگه یه کار اشتباهی بکنی تا ماه‌ها یادشون می‌مونه
هنوز هم هیچ آزادی‌ای تو کارت نداری.. صاف میری، صاف میای
چون معلوم نیست چی هستی، نه روز کودک بهت کادو می‌دن نه روز جوان
و همچنان از خواهر برادر بزرگترت کتک می‌خوری

بعد باز بزرگتر می‌شی.. می‌شی جوان
اولش که باید پدر خودت رو در بیاری و کنکور رو بدی و بری دانشگاه
یا اینکه به خیال خودت زرنگ بازی در بیاری و بری المپیادی شی..
وقتی هم که رفتی دانشگاه، باید حسابی حواست رو جمع کنی عاشق نشی
هم درس می‌خونی، هم کار می‌کنی
تازه سربازی هم باید بری.. اونجا هم که مثل اسب ازت کار می‌کشن
اینجاس که آرزو می‌کنی همیشه بچه می‌موندی
یعنی اون دوران بچگی رو شیرین‌تر از این دوران می‌بینی

و اما وقتی که پیر می‌شی..
صورتت می‌شه پر چروک،
شونه‌هات افتاده می‌شه،
اخلاقت سگی،
و یادت میره خونتون از کدوم ور بود!
حالا دوران جوانی رو طلب می‌کنی

همینه می‌گم دنیا مسخره‌س دیگه
حالا باز بیا بگو «خوب تو بگو دنیا رو چجوری بسازیم» !

پ.ن ۱: خوشحالیم
پ.ن۲: همه چی بهتر از اون چیزیه که فکر می‌کنی

بهمن ۱۵، ۱۳۸۸

باور نمی‌کنم!


نشسته بودم تنها توی ماشین؛
کوچه‌ی تنگ و باریکی بود، گه گداری کسی از توش رد می‌شد
داشتم برای خودم درس می‌خوندم!
هوا تاریک شده بود. واسه خوندن کتابم از چراغ داخل ماشین استفاده می‌کردم
همین طور که روی مسائل فکر می‌کردم هر از چند گاهی یه نگاهی به بیرون از ماشین نگاه می‌انداختم تا ببینم چه خبره.. دیدم یه آقایی که تکراری بود چند بار هی اومد و رفت! بهش مشکوک شدم، خواستم پیاده شم بپرسم چی‌کار داره انقد میره و میاد. ولی منصرف شدم، آخه درس داشتم باید حسابی می‌خوندم. سرم رفت به کار خودم و روی مسائل فکر می‌کردم
یهویی دوتا آقا یکی از سمت در راننده یکی از در بقلی پریدن تو ماشین. یکیشون دهن من رو گرفت اون یکی با ظبط ماشین ور می‌رفت! من سعی کردم داد و هوار راه بندازم ولی نشد.. با دستم زدم زیر سیگار اونی که داشت با ضبط ور می‌رفت! سیگارش افتاد، گفتم «آقا اون ضبظ اون طوری خراب نمی‌شه!». تهدیدشون کردم! گفتم «قیافتون رو شناسایی کردم. بعدا پدرتون رو درمیارم!». بعد از کلی تلاش و کوشش بالاخره تونستند پنل ضبظ رو باز کنن و برند! داشتند می‌رفتند سر کوچه یه خانمی بود من که خانمه رو دیدم داد زدم «بگیرش.. بگیرش..» . ولی تا دوزاریه خانومه بخواد بیوفته اونا دیگه فلنگ رو بستن و رفتن!
این داستانی بود که وقتی بابام ازم پرسید تعریف کن چی شد گفتم! اما اصل قضیه یه چیزه دیگه بود
داستان از این قرار بود
یادم نیست چند سالم بود.. پنجم یا چهارم ابتدایی بودم. چون یادمه داشتم کتاب آمادگی کنکور تیزهوشان می‌خوندم!
توی کوچه‌ی تاریک نزدیک در پشتیه پاساژ دانشکده بودیم. بابام رفته بود پاساژ. برای کارش
همین طور که داشتم کتابم رو می‌خوندم دیدم یه آقایی هی میره و میاد، گرخیدم! کوچه‌ی خلوتی بود و من هم تنها بودم. سعی کردم بهش فکر نکنم حواس خودم را با کتابم پرت کردم!
تا دو نفر اومدن تو ماشین.. دیگه داشتم می‌مردم! گریه می‌کردم. خواهش و التماس می‌کردم که «نه.. توروخدا نه!»
اصلا سیگاری نداشتند که بزنم زیرش. من فقط گریه می‌کردم. تهدید کدومه؟! آخر هم ضبط رو برداشتن رو رفتند. اون خانمه هم که دید من دارم گریه می‌کنم فهمید چی شده.. اما دیر جنبید! اونا در رفته بودند
بعد که بابام اومد و کلی آدم دور ماشین جمع شده بودند یه آقایی اومد ضبط ماشین رو داد، پیشونیم رو بوسید و رفت! نفهمیدم کی بود.. قیافه‌ی دزدها رو خوب ندیده بودم که بخوام بفهمم از اونا بود یا نه!
هیچ کس هیچی نگفت. نمی‌دونم اون شب چی بود.. هرچی بود خواب نبود، مطمئنم

پ.ن ۱: خودت لوسی
پ.ن ۲: این یک داستان واقعی بود

آذر ۰۳، ۱۳۸۸

از کجا معلوم؟



وبلاگ زورکی همین میشه دیگه..
میشینی به مانیتور ضل میزنی تا ببینی چی بهت نازل می‌شه تا بنویسی، آخرشم چیزی نازل نمی‌شه پا می‌شی میری!
یه بارم که یه چیزی میاد و مورد پسند واقع می‌شه و می‌نویسی بعضی از نظرات دوستان و گیردادن ها باعث می‌شه که با فیهاخالدونت عهد ببندی که دیگه چیزی ننویسی
اما
همه چیز بهتر از اون چیزیه که فکر می‌کنی

می‌گم نمی‌شد خدا (انشاءالله که یه چیزایی هست) یکم این دنیا رو بهتر می‌ساخت؟
۵۰ سال ۶۰ سال زندگی می‌کنی.. اول یه نینی هستی که مرغابی‌ها آوردنت
خیلی ضعیفی
اما خیلی باحالی
بزرگ می‌شی و دیگه برای خودت دارای شخصیت می‌شی
دیگه ضعیف نیستی
اما باحال هم نیستی!
کلی چیز می‌بینی.. به چندین نفر وابسته می‌شی، چندین نفر بهت وابسته می‌شن
پستی و بلندی
مرگ مامان و بابات و بقیه رو می‌بینی
شب عروسیت داری ذوق مرگ می‌شی
۲-۳ روز بعد سر زنت داد می‌زنی
بابای یه بچه‌ی گوگول مگول می‌شی که خیلی هم بامزست
پیر می‌شی و یابد بری توی پارک (که زنت مجبور نباشه تحملت کنه) و آواز بخونی!
تازه اگه بدشانس باشی مرگ زنت رو هم میبینی
با این همه بالا پایینی آخرش میمیری! همه هم یادشون میره که یه چنین کسی هم بود
تا بعدها شاید دفترچه خاطراتت رو برات باز کنن
خدا.. کاش یه جورایی بامزه‌تر می‌ساختی دنیا رو
آه! چه بنده‌ی پررویی که تو کار آفرینش دخالت می‌کنه

پ.ن ۱: رضازاده می‌تونه خودش رو از گردن بگیره و بلند کنه و پرواز کنه؟
پ.ن ۲: اگه یه نفر خودش رو بخوره دوبرابر می‌شه یا پوچ می‌شه؟

مهر ۲۶، ۱۳۸۸

قانون اول


اوه اوه چقدر پشه بود، اگه تو دنیا یه چیز باشه که به هیچ دردی نخوره همین بشه‌س! ولی کشتنش خیلی کیف می‌ده، یه حس ارضاپذیری داری وقتی می‌کشیشون
هه هه! اون دفعه کلاس داشتیم؛ بعد تو برنامه نوشته بودن کلاس دو ارضاپذیری.. آخ آخ چه سوژه‌ای بود! من هم منحرف..
ـِ راستی محسن نامجو آلبوم جدید داده اسمش هم هست «آخ».. با اون آهنگاش! ولی بچه‌های خوابگاه خیلی میزاشتن هااا
اون دفعه که اخوی از خارج اومده بود با خودش یه سی‌دی هم آورده بود،، سی‌دیِ آهنگ‌های محسن نامجو بود! یه کاره از اون سر دنیا چی آورده بودا.. تازه اون دفعه‌ای هم رفته بود کنسرتش تو دانشگاه استانفورد. چه خفن! تو استانفورد بهش جا دادن که کنسرت بزاره
مریم میرزاخانی هم خفنیه واسه خودش‌ها. اونجاها هرکسی رو راه نمی‌دند، ولی من که اصلا دلم نمی‌خواد مثل اون بشم.
من و چه به اون

اوه! چی شد، داشتم راجع به چی می‌گفتم؟
حرف از پشه بود دیگه به کجاها رفت!
جا داره یه نظریه بدم
فقط ماده و انرژی نیست که قانون بقا داره، تفکر هم داره
  • تفکر نه به وجود میاید و نه از بین میرود فقط از حالتی به حالت دیگری تبدیل میشود
بزرگ کن بزن به دیوار اتاقت!
این از قانون اول.. منتظر قانون‌های بعدی باشید D:

مرداد ۰۵، ۱۳۸۸

خر یا گاو


خر بهتره یا گاو؟
خب معلومه؛ گاو دیگه، از همه چیزه گاو می‌شه استفاده کرد! ولی خر به چه درد می‌خوره؟ فقط بار میبره
تازه خر گشنش می‌شه دیگه کار نمی‌کنه که؛ هی عر عر می‌کنه،، اعصاب آدم رو میریزه به هم!
ولی صدای گاو.. به که چقدر دلنشینِ !
اصلا گاو از قدیم چیزه مقدّسی بوده؛ گاو پرست داشتیم، ولی کی خر پرست داشتیم؟!
اصلا مسخره‌س
می‌دونی؟ سوالش غلطه (مثل «آیا خدا می‌تواند سنگی بسازد که نتواند بلند کند؟» میمونه)
از اون قدیم قدیما گفتن که گاو می‌خواد از جادّه رد شه اوّل دست چپش رو نگاه می‌کنه بعد دست راست
نه مثل خر که سرش رو مثل گاو میندازه پایین میره اونور جاده!
گل گاوزبون تا حالا شنیدی؟ یه چیزیه، خوردنی! یعنی نوشیدنی، مثل چای میمونه
خیلی چیز با ارزشیه؛ اسمش از گاو بر اومده، این یعنی گاو چه باحاله!
تازه cowboy هم تایید می‌کنه که گاو خوبه (cow یعنی گاو)
تازه‌گی‌ها یه ربات ساختن که کاره خر رو می‌کنه؛ ۴تا پا داره، بار می‌زاری رو کولش برات می‌بره، از کوه و دست‌انداز و همه چی هم می‌گذره! (تازه بهش لگد بزنی هم نمیوفته!)
ولی عمرا بتونن ربات بسازن که شیر تولید کنه
تازه سالی یه بار اسپانیایی‌ها با گاواشون شوخی می‌کنن؛ چه باجنبه‌ان (اونام شاخاشون رو می‌کنن تو فیهاخالدون‌ِشون که دیگه از این شوخی ها نکنن!)
خر اگه یکم شعور داشت نمی‌رفت عاشق اسب بشه که پس‌فردا به بچشون بگن قاطر!

امّا من خر رو بیشتر دوست دارم، به خاطره همین مظلوم واقع شدندش
مگه خر دل نداره؟ خب عاشق اسب شده دیگه؛ به چه حقّی به بچشون می‌گی قاطر؟
شرک رو نگاه کن، شخصیت «خره» ! انصافا کل جذابیت کارتون به خاطره اونه
اصلا اگه خری نبود و همه گاو بودن؛ اون‌ وقت دیگه گاوها مورد تحصین قرار می‌گرفتن؟ نه خب نمی‌گرفتن

نتیجه:
  1. برای وجود بهترین به بدترین نیازه
  2. بدترین هم برتری‌هایی نسبت به بهترین داره
  3. خرم خدا آفریده؛ بیایم خرها رو دوست داشته باشیم!
من یکی که از پریدن با بهترین‌ها خوشم نمیاد

مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

چی شد که اینجوری شد؟

سینا: بیا تو هم یه دونه از این وبلاگ‌ها بساز
من: که چی بشه؟
سینا: بابا خوبه واسه بعدها نیاز می‌شه
من: [یه خاطره تعریف می‌کنم]
سینا: خب چه ربطی داشت؟!
من: هِهِهِه، راست می‌گی هیچ ربطی نداشت؛ گفتی نیاز یادش افتادم!
سینا: نه خب نیاز می‌شه، همون قضیه که به تو به چشم طلا نگاه می‌کنن و فکر می‌کنن آدمی
[آخه من طلا دارم!]
من: خوب بزار فکر کنن
سینا: نه خوب فکر می‌کنن خیلی آدمی
من: باشه میسازم

به خدا این اولین اسمی نبود که اومد تو ذهنم، همش پر بود! حالا باز می‌شه اسمش رو عوض کرد