
نشسته بودم تنها توی ماشین؛
کوچهی تنگ و باریکی بود، گه گداری کسی از توش رد میشد
داشتم برای خودم درس میخوندم!
هوا تاریک شده بود. واسه خوندن کتابم از چراغ داخل ماشین استفاده میکردم
همین طور که روی مسائل فکر میکردم هر از چند گاهی یه نگاهی به بیرون از ماشین نگاه میانداختم تا ببینم چه خبره.. دیدم یه آقایی که تکراری بود چند بار هی اومد و رفت! بهش مشکوک شدم، خواستم پیاده شم بپرسم چیکار داره انقد میره و میاد. ولی منصرف شدم، آخه درس داشتم باید حسابی میخوندم. سرم رفت به کار خودم و روی مسائل فکر میکردم
یهویی دوتا آقا یکی از سمت در راننده یکی از در بقلی پریدن تو ماشین. یکیشون دهن من رو گرفت اون یکی با ظبط ماشین ور میرفت! من سعی کردم داد و هوار راه بندازم ولی نشد.. با دستم زدم زیر سیگار اونی که داشت با ضبط ور میرفت! سیگارش افتاد، گفتم «آقا اون ضبظ اون طوری خراب نمیشه!». تهدیدشون کردم! گفتم «قیافتون رو شناسایی کردم. بعدا پدرتون رو درمیارم!». بعد از کلی تلاش و کوشش بالاخره تونستند پنل ضبظ رو باز کنن و برند! داشتند میرفتند سر کوچه یه خانمی بود من که خانمه رو دیدم داد زدم «بگیرش.. بگیرش..» . ولی تا دوزاریه خانومه بخواد بیوفته اونا دیگه فلنگ رو بستن و رفتن!
این داستانی بود که وقتی بابام ازم پرسید تعریف کن چی شد گفتم! اما اصل قضیه یه چیزه دیگه بود
داستان از این قرار بود
یادم نیست چند سالم بود.. پنجم یا چهارم ابتدایی بودم. چون یادمه داشتم کتاب آمادگی کنکور تیزهوشان میخوندم!
توی کوچهی تاریک نزدیک در پشتیه پاساژ دانشکده بودیم. بابام رفته بود پاساژ. برای کارش
همین طور که داشتم کتابم رو میخوندم دیدم یه آقایی هی میره و میاد، گرخیدم! کوچهی خلوتی بود و من هم تنها بودم. سعی کردم بهش فکر نکنم حواس خودم را با کتابم پرت کردم!
تا دو نفر اومدن تو ماشین.. دیگه داشتم میمردم! گریه میکردم. خواهش و التماس میکردم که «نه.. توروخدا نه!»
اصلا سیگاری نداشتند که بزنم زیرش. من فقط گریه میکردم. تهدید کدومه؟! آخر هم ضبط رو برداشتن رو رفتند. اون خانمه هم که دید من دارم گریه میکنم فهمید چی شده.. اما دیر جنبید! اونا در رفته بودند
بعد که بابام اومد و کلی آدم دور ماشین جمع شده بودند یه آقایی اومد ضبط ماشین رو داد، پیشونیم رو بوسید و رفت! نفهمیدم کی بود.. قیافهی دزدها رو خوب ندیده بودم که بخوام بفهمم از اونا بود یا نه!
هیچ کس هیچی نگفت. نمیدونم اون شب چی بود.. هرچی بود خواب نبود، مطمئنم
پ.ن ۱: خودت لوسی
پ.ن ۲: این یک داستان واقعی بود
hessam tu daneshkade dare mashino baz gozashte budin?
پاسخ دادنحذفhala asan to ke mashkuk shodi chera daro nabasti khosusan tu daneshkade ke kheyli khatarnake hasan!
man emkan nadare shab az unja rad sham kasi behem nage "cd & pasur" :D
az inke webloge kamelan fa'ali dari tashakkor mikonam!:)
پاسخ دادنحذفخیلی لوسی :پی
پاسخ دادنحذف